تبليغاتX
عاشقانه های سمیرا و هادی
عاشقانه های سمیرا و هادی

سر سفره ی صبحونه به هادی جونم گفتم: هادیم ،یه کمی دلم گرفته که می خوایم از این خونه بریم....

_چون از مامانتینا دور میشی؟

من:آره خب،یه کمی به خاطر این

_پس ببین من چه دلی دارم...

تو چشمای ناز هادیم اشک رو دیدم

من:پشیمونی؟

_معلومه که نه دیوونه!

من:هادیم،اگه دنیا برگرده عقب و بدونی اگه بخوای با من باشی مجبوری تو غربت زندگی کنی ،باز هم میای سراغ من؟

هادی گلم:اگه دنیا برگرده عقب،تو پنج سالگیم یه شاخه گل میگیرم دستم میام بیمارستانی که به دنیا اومدی .....

من:

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 88/04/20 ساعت 14:35 | موضوع : عاشقانه |

...........
 

.............................

پ.ن:هادی جونم الهی فدات بشم که اینجوری ناز خوابیدی .دلم میخواد بیام قورتت بدم ولی با زحمت جلو خودم رو گرفتم.نمیخوام بیدار بشی و بد خواب.چون فردا شیفت صبحی .

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 88/04/01 ساعت 2:41 | موضوع : |

سلامممممممم
سلام

خوبید دوستای گلم؟

میدونید من چرا انقده تنبلیم میاد اپ کنم؟

اخه یه عالمه اتفاق افتاده که اصن نمیدونم از کجا شروع کنم برا تعریف کردن

اول یه چیزی بگم شاید باور نکنید.اما بدون پول هم میشه خوشبخت بود !به خدا!

چه جوری؟!خب مثل ما!

وقتی ادم عشقش رو داشته باشه بقیه چیزا خیلی هم مهم نیستن

وقتی من هادیمو دارم شما بگید تجملات و رسم و رسوم چه اهمیتی داره؟

هادیی که مطمئنم پاکه و تا ابد وفادار به عشقمونه و میبینم که چه جوری برا زندگیمون داره زحمت میکشه و به خاطر من خیلی چیزا رو (از جمله غربت و فاصله ۱۲۰۰کیلومتری از کل خانواده و دوستان و بستگان رو) تحمل میکنه و.....

به خدا جونم رو هم فداش کنم کمه.

فقط میتونم بگم هادی جونم دستات رو میبوسم و از خدا میخوام هیچ وقت تو رو از من نگیره.

خدایا هادیمو که تو این شهر غریبه به خودت میسپارم.خودت کاری کن که همیشه سالم و سرحال و موفق باشه.

 

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 88/03/30 ساعت 1:34 | موضوع : |

سلام سلام دوستای قدیمی!

امیدوارم ببخشیدمون که یه مدتی نبودیم

از این به بعد ایشالله که قراره دیگه همیشه باشیم

تازه یه عالمه هم حرف و ماجرا دارم براتون

میبینم که یه کمی از دوستا دیگه نیستن

فاطمه جونم امیدوارم اینجا رو هنوز بخونی.ببخشید نبودم حالا که اومدم وبلاگت حذف شده!بیااااااااااا دیگه.

ما هنوز تو همون خونه قبلیمون هستم که گفتم تلفن نداشت.اما صاحاب خونمون از طبقه بالا برامون سیم تلفن کشید پایین!مرسی اقای صاحاب خونه.

بعد این هم مدت که دسترسی به اینترنت نداشتم حالا مثل نخورده ها ! افتاده بودم به وبگردی.اون هم وبهای دو نفره عشقولی مثل خودمون.حالا هم تصمیم گرفتم دوباره اپ کنم.                                 

من و هادی جونم الان دقیقا 9 ماه و 22 روزه که عقد کردیم.اما ماجرامون یه کمی با بقیه ازدواج ها فرق داره.چون که بزرگتر ها راضی به این وصلت فرخنده نبودن!ما فقط ازشون خواستیم تا محضر بیان و بله بدن!(انگار نه انگار که ما باید بله میدادیم نه پدر مادرها) بعد همه چیز با خودمون.پدر مادرهامون هم نامردی نکردن و پای قولشون واستادن و دریغ از یک........!

بگذریم.مهم این بود که ما به هم رسیدیم.هادی اومده اینجا (شهرستان کوچیک ما)با کلی دردسر و بدبختی (بدون کمک کسی و بدون پارتی و ...)کار پیدا کرده و همین جا خونه اجاره کرده.من هم چون بابام شرط کرده بود که اگه عقد کردی تا یک ماه بعدش باید عروسی کنی و ....(این هم یه مدل سنگ اندازی بود دیگه!) اومدم با هادی تو یه خونه داریم زندگی میکنیم.بدون عروسی!

بعضی وقتا غصه ام میگیره ولی چه میشه کرد.حالا از اون ور بابای هادی که نمیدونه ما داریم با هم زندگی میکنیم میخواد برامون تیر یا مرداد عروسی بگیره.این هم یه مدلشه دیگه.

حالا خوبیش اینه که تو شهر ما بعضی ها رسمشون اینجوریه که یا عروسی میگیرن یا میرن ماه عسل.ما هم اعلام کردیم میریم ماه عسل و یه هفته رفتیم مسافرت و بعدش هم که گفتم.

بابای من هم که ....

خلاصش اینه که من و هادی بعد از یه عقد تو محضر اومدیم و با امکانات صفر زندگیمون رو شروع کردیم.حالا جالبش اینه که خودمون هم هیچ سرمایه ای نداشتیم.یعنی از صفر صفر.

حالا الحمدلله لوازم اولیه زندگی رو خودمون خریدیم و زندگیمون میچرخه دیگه.درسته خیلی خیلی سخته.ولی یه لحظه در کنار هادی بودن به همه چی میارزه.

خواهرم اومده دنبالم داریم میریم بیرون.بعدا میام بقیه حرفام رو میگم.فعلا.

پ.ن

حرفام قلنبه شده بود تو دلم.ببخشید اگه زیاد حرف زدم                                

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 88/03/12 ساعت 18:26 | موضوع : |

دسترسی سریع به ما

www.hadisamira.coo.ir

www.hadisamira.tk 

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/12/29 ساعت 0:0 | موضوع : |

ای ای ای.......!
ای دوستای بی وفا!

یکی نمیگه مردید یا زنده اید!!

ما زنده ایم و کنار هم!

بله.........

هادی اومده شهر ما و کار پیدا کرده مونده

خونه هم اجاره کردیم اما تلفن نداریم

همه چی خوبه جز اینکه دوستا یادی از ما نمیکنن

فعلا بای

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/08/21 ساعت 14:46 | موضوع : |

پست سفارشی!

دل بردی از من به یغما

ای ترک غارتگر من..............

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/07/19 ساعت 13:0 | موضوع : شعر |

عنوان نداره......

چه نعمتی دارن این نامزدایی که به هم نزدیکن

نمیدونید چه مزه بدی داره که 2 ماه باشه نامزد کردی و یک ماه و نیمش تنها دلخوشیت شده باشه زل زدن به مانیتور و تماشا کردن چند تا عکس که حالا ترتیبش رو هم دیگه از بر شدی!

بدم میاد از این فاصله ها.بیشتر از قبل

خوبیش اینه که هادی فردا شب(در واقع امشب یعنی پنجشنبه شب) راه می افته بیاد اینجا و جمعه بعد از ظهر اینجاست.

به همه ی اونایی که برا وقتایی که دلشون میگیره یه شونه برا اشکاشون دارن حسودیم میشه.

حتی از تلفن دیگه بدم میاد......

1200 کیلومتر فاصله هم مصیبته ها!

خدایا شکرت.

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/07/11 ساعت 2:37 | موضوع : عاشقانه |

غم یادگار تست
ای عطر ریخته

   عطر گریخته

   دل، عطردان ِ خالی و پر انتظار تست

   غم یادگار تست....

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/07/02 ساعت 17:6 | موضوع : عاشقانه |

..........

من به خدا دختر ضعیفی نیستم...

خیلی مشکلات و خیلی شرایطی رو تحمل کردم که شاید میتونسته کمر یک مرد رو خم کنه چه برسه به یه دختر...

اما....

هر دردی درمون داره جز دلتنگی...

دارم داغون میشم..........

کی میشه از دست این فاصله های لعنتی خلاص بشیم؟

تو رو خدا برامون دعا کنید.......

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/07/01 ساعت 16:58 | موضوع : ادبی |

ای زیباترین قطعه ی هستی

صدایت را شنیدم

ای زیباترین قطعه ی هستی

صدایت را بوییدم و از اوج قناری پایین امدم

ای تازه ترین آوا

ای اشناترین دریا

صدایت را به همه پرندگانی که از سفر زمستان برگشته بودند نشان دادم.

روحم در صدای تو خود را شست

من پروانه ها و گلبرگ هایی که در دفترچه خاطراتم زندانی کرده بودم در صدای تو رها کردم

درود بر صدای تو که خانه ی مرا از یک خواب دیرپا بیدار کرد.

صدایت را دیدم

من سه کوچه ان طرف تر٬نزدیک اقاقیها ایستاده بودم.

کمی مانده به برزخ

 درست در سرازیری روح

سرما بیداد میکرد

مغز استخوان شعرم می سوخت

نزدیک بود احساسم یخ بزند

صدایت ارام ارام امد و روی شانه هایم نشست.نرگس ها به من تبریک گفتند .ابرها به من نزدیک شدند و در دل غمگینم باران بارید.

باران بارید و من برای صدایت اواز خواندم.باران بارید و من روبروی دل نشستم و شعر گفتم.باران بارید و من شمشاد شدم.

دوباره صدایت را به سویم بفرست تا از این سکوت سربی که روز و شب ٬مرا در بر گرفته است٬بگریزم.

چه شبها که به یاد تو کلمات را بیدار نگاه داشتم و با انها از تو گفته ام و از تو شنیده ام.

چه روزها که منتظر طوفان نوح بوده ام ٬منتظر زلزله ای که بیاید و ویرانم کند

منتظر اتشی که بی امان بر من ببارد و حتی خاکستری هم از من بر جا نگذارد

منتظر بارانی که مرا بشوید و جاری کند و رود کند

اگر رود شوم٬هرگز به طرف دریا نمی روم.از موج ها میگریزم.هیاهو را دوست ندارم

اگر باران بیاید و من رود شوم٬به تو می پیوندم

ای کویر گسترده و خاموش!در تو می توانم عطش چندین هزار ساله ام را ببینم.در تو می توانم تمام دریاها را پیدا  کنم.

ای کویر راز الود

تو را سطر به سطر می خوانم و رویاهای شیرینم را با تو می گویم.اگر تو باشی مرا چه حاجت به ابرهای روزمره و سنگ های ساکت؟اگر تو باشی این چشمه های حقیر به چه کارم می ایند؟

دوست دارم انقدر از تو بگویم تا دنیا به پایان برسد

دوست دارم شعرهایم را پیش پای تو قربانی کنم.

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/06/29 ساعت 14:17 | موضوع : عاشقانه |

سلام به همه ی دوستای خوبم

اومدم بگم و زودی برم

من و هادی دیشب عقد کردیم.الان هادی جون مال خود خودمه

مرسی از تبریکای همه

فعلا بای

 

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/05/21 ساعت 22:2 | موضوع : |

یه خبر خوووووووووووووب
سلااااااااااااااام

خلاصه و شیرین: ما داریم به هم میرسیم

با همه ی اخم و تخم های پدر مادر هامون و مسائل دیگه ما خوشبختیم

دوستت دارم هادی

عاشقتم

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/05/20 ساعت 0:4 | موضوع : |

من نیازم..........از لبات دوست دارم شنیدنه !

 

Love

تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبات دوست دارم شنیدنه

 

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه

تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبات دوست دارم شنیدنه

 

تو مثل وسوسه شکار یه شاپرکی

تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثل یه قصه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبات دوست دارم شنیدنه

 

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا میسازن

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

ار لبات دوست دارم شنیدنه

 

 

پ.ن: خیلی وقته روزهای بی حاصلم به گوش دادن به این اهنگ میگذره٬

از اهنگ های قشنگ فریدون فروغی

 

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/04/31 ساعت 17:0 | موضوع : شعر |

ناب تریت شعر زمان

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 

و تو هم میدانی

 

تا ابد در دل من می مانی........

 

|+| نوشته شده توسط هادی و سمیرا در 87/04/18 ساعت 17:40 | موضوع : عاشقانه |

مطالب پيشين

<-PostTitle-> : <-PostDate->